صنايع دستي:

صنايع دستي در شهرستان بابل عبارت است از شمد، کتان، شير پنير و تافته که بيشتر در بابلکنار بافته مي شود. شمد را در تابستان بهجاي پتو به کار مي برند واز شيرپنير کت مردانه مي دوزند که براي فصل تابستان بسيار سبک و خنک است. سابقاً در بارفروش، محله ياي به نام شعرباف محله وجود داشته است. ولف در فرهنگ شاهنامه، شعر را به بالاپوش نازک ترجمه کرده است و در فرهنگ آنندراج، شعر نوعي از جامه بارک ابريشمي معني شده و «شعرباف» به کسي گفته مي شود. متاع اين صنف قناويز به رنگهاي مخلتف، دارايي از همه جور، قصب، اليجه، شال و امثال اينها است.

در مجموعه اي که استادان دانشکده ادبيات تهران تحت عنوان "نام مينوي" به افتخار بازنشته شدن استاد مينوي و تجليل از مقام شامخ ادبي وي، تهيه و منتشر کرده اند، استاد ماهيار نوابي، ضمن مقاله اي درباره عمامه شير و شکر، نوشته است که واژه شير در اين ترکيب (با ياء مجهول) به معناي پارچه ابريمشين است. اين واژه در تلمود يهوديان و ترجمه آرامي آن با ترکيب با "پرند و پرنيان" به شکل شيراپراندا و شيراپرنگان آمده و همان واژه اي است که در عربي و فارسي به صورت "شعر" بکار رفته. درمقدمه الادب زمخشري، شعر به معناي "ثوب من الابريسم" (جامه ابريشمين) آمده است. در شاهنامه نيز چندين بار به کار رفته است مانند:

سر از برج ماه برآورده ماه

بدريد تا ناف شعر سياه

شب تيره زو دامن اندر کشيد

يکي چادر شعر بر سرکشيد

در کلمه مرکب «شيرپنير» آن چه مسلم است، کلمه «شير» تلفظ محلي کلمه شعر است و کلمه «پنير» هم اگر چه به طور مسلم، در جايي ديده نشده که به چه معني است ليکن، احتمال دارد تلفظ محلي پرندا باشد.

به هر حال، اين گونه صنايع دستي را مي توان در بين زنان روستايي توسعه داد تا هم از بي کاري آنان جلوگيري شود و هم بر درآمد خانواده افزوده گردد. کما آن که در قديم هم، زناني در طبرستان بودند که «جامه هاي گوناگون گرانبها، گليم سياه شگفت انگيز، زربافت هاي خوشنگار، دستارهاي پنبه اي و شرابي هاي ظريف مي بافتند و به روزي به حسن صنعت دست، پنجاه در هم کسب مي کردند» و به نوشته ابودلف «پارچه مخصوص و عجيبي در آنجا براي عبا مي بافند که يک عباي آن چندين دينار ارزش دارد. دستمالهاي طبرستان نيز، همه جا معروف است».

اما، در زمان ما، دستمال ابريشمي يزد معروفيت زيادتري دارد و مورد مصرف بيشتر آن، در ادارات دولتي ودر ارتباط با جلب نظر رؤسا است و براي رسيدن به مقامات عالي، کاربردي اعجازانگيز دارد.

هر کس که عمر خود تلف اندر اداره کرد

ما تحت خود به عبث پاره پاره کرد

گوزيد اگر مقام رياست، بلادرتنگ

بايد به گوش، هم چو در شاه واره کرد

باز آييم به «شيرپنير»، نيما يوشيج مي نويسد: «شيرپنير از قديمي ترين يادگاري است که بومي ها از پدرشان ارث مي برند ... اين شيرپنيرها در هر حال ممتازتر از تافته هاي ريز يزدي و چيني هستند. مردها در تابستان آن براي لباس استفاده مي کنند. در متن آنها باجناق بافي هاي معمول، اشکال مربعي به وجود مي آورند که به اين اشکال پيچازي مي گويند ولي اين پيچازي ها به رنگ خود منسوج، سايه هايي هستند که در ابراز وجودخودناز مي کنند، ظاهر مي شوند و مخفي مي مانند. اينها تموجي در مقابل چشم به وجود مي آورند که از زنندگي شکل يک نواخت بافت، مخالفت مي کنند. به همين طريق،  ولي بدون جناق، چادر شب الوان بارنگهاي ثابت خود مي بافند... زنان دهاتي با کمي پيچ و خم در موقعي که تارها را با پودهامربوط مي کنند، شکل مخصوص اليجه را اختراع کرده اند ... زياده از مايحتاج را به اطراف مي فروشند ولي براي خارجي ها مناسبت از چوخا و کج تون است. اين دو پارچه در کوهپايه مصرف دارد. خشن و زمستاني هستند. کجتون پودشان از نخ است و گاهي از ابريشم. چوخاها تمام از پشم بافته مي شوند و خيلي محکم هستند ... باران در آن اثر نمي کند ولي کجتونها در مقابل آتش زود سوخته و بي دوام مي شوند. جاجيم ها براي خوبيدن به کار مي روند، براي کرسي و تنبلي؛ و قالي ها براي دوختن جوالهاي برنج، ارخالق ها و يراق دوزي ها ]...[ که زماني مستعمل بوده اند. شبيه به دستبندها و سينه بندها، پيشاني بندهاشان که از مسکوکات مي سازند. زيبايي که هر کدام از آنها منوط بر اين است که به يک دختر قشنگ دهاتي بسته شوند.»  نيما اضافه مي کند: «من مجبورم در جزو صنايع بومي بارفروش، تمام صنايع ولايتي را داخل کنم ... ظروف سفالي قرمز که روي آن لعاب، لعاب شيشه مي زننند... زنبيلهاي حصيري و تجيرهاي ني ... قليانهاي منقوش کد و باريک ثابت قرمز ... ظروف چوبي .. لاوک، ترازوها ... کاسه ها، قابلمه ها، ملعقه ها و قاشقها اختصاص به چوبهاي ممتاز بومي دارد ... کارخانه معين ندارند اغلب اهالي به صنعت آنها مشغولن. يک سرگرمي و در عين حال يک تجارت داخلي است... دکانهايي که از آنها مي فروشند، در نظر من ]نيما[ موزه هاي باشکوه آثار تاريخي هستند.. پدران غارنشين ما که هميشه در مقابل آنها مي نشسته اند، اطفالشان که در اينها غذا مي خوردند، بدون شک بهتر از ما بودند.»

يوسف الهي «هم شهري» جوان و محقق سخت کوش نيز، در خصوص صنايع دستي، به «نويسنده» يادآوري کرده است که: «نمدمالي هم از صنايع دستي منطقه بود که در قديم، بيشتر در بندپي رايج بود و ازجمله محصولات آنان، علاوه بر نمدهاي مخلتف، کردي (کيسه خواب چوپانان ـ کِلِک (کت امروز) ـ کِلِ لِمه (پالتوي چوپانان) مي باشد و در پالان دوزي هم مصرف مي شود. با بافتن جاجيمهاي مختلف به گِلج، و پارچه کت و شلوار (پش شلوار) از پشم گوسفند و بز، هم چنين ساخت کالچَرم (پاافزار گالشها و چوپانان)ـ پوش کِلا که از پوست خام گوسفند و بز و گاو مي باشد که تهيه آنها در قديم رايج بود».

بازار هفته:

بعد از بحث درباره کشاورزي شهرستان بابل، ضروري است که به يکي از پايه هاي ديگر اقتصاد شهر، که بازار هفتگي است، اشاره شود.در مناطق شمالي کوه البرز، روستاييان براي عرضه توليدات خود به مصرف کنندگان شهري، و تهيه مايحتاج خانواده شان، از بازارهايي استفاده مي کنند که در نقاط خاصي از شهر و در روزهايي خاص از هفته تشکيل مي شود. اطلاعي در دست نيست که اين بازارها، از چه زماني به وجود آمده و چه تحولاتي از آغاز تاکنون در پي داشته اند. همين قدر روشن است که مقدسي در احسن التقاسيم، برگزاري بازار روز واثرات آن را اطلاع داده است.

بازار روز ريشه روستايي دارد و شامل فعاليتهاي متنوعي از جمله فروش محصولات کشاورزي است و نقشهاي ديگري مانند نقش اجتماعي و فرهنگي نيز دارد. کشاورزان توليدات خود را براي فروش به مردم شهر در محله يا محله هاي معيني عرضه مي کنند و مايحتاج خودر ا مانند لباس (بيشتر لباس دست دوم)، در همان جا يا بازار محله ديگر، خريداري مي نمايند اين بازار در روز يا روزهايي خاصي از هفته در بابل تشکيل مي شود و ساير روزهاي هفته، درنقاط ديگر، جمعه ها در اميرکلا، يکشنبه ها در کياکلا و نيز در زواره بندپي شرقي، دوشنبه ها در گنج افروز، سه شنبه ها در ميربازار، چهارشنبه ها در علي آباد و جويبار، پنجشنبه ها در بابل.

بازار هفته بابل از قديم در روزهاي پنجشنبه تشکيل مي شد و محل آن را در ميدان مخصوصي در نزديکي مدرسه صدر که به "پنجشنبه بازار" مرعوف بود قرار داد. در حدود سال 1309 ش، چون ميدان اين بازار، گنجايش کافي نداشت و مقداري از اين ميدان با "حمام گالش" که در گوشه آن بود، هنگام خراب کردن بازار و احداث خيابان جديد، جزء خيابان شد، ناچار بازار هفته به محل جديدي به نام "محله سيدزين العابدين" انتقال يافت و ميدان قبلي به نام "پنجشنبه بازار قديم" معروف گرديد.

دونکان فربس در سفرنامه خود مي نويسد: "... پس از سفر در طول ساحلي که يک جانب آن جنگل و يک طرف ديگرش سنگهاي سد دريا بود، به بابل رسيديم .... مردم اطراف شهر، در حالي که کفشهاي لاستيکي به پا و محصولات گوناگون (در زنبيل) روي سر داشتند، به طرف بازار شهر حرکت مي کردند. زنبيلي محتوي يک صد پرتقال خريديم. از گردن بند آبي فيروزه اي ]مليکا[ که روستايي ها، گردن اسبهاي خود را زينت داده بودند، خيلي خوشمان آمد. اين بازار در زمان خود ، بسيار شلوغ و تماشايي بود. قهرمان آنجا، زن پرجربزه اي به نام آقازن بود که فروشنده بهترين کره «دوشون زده» براي صبحانه بود و اکنون چند سالي است که رخ در نقاب خاک دارد، روانش شاد باد. در اين ارتباط، اين مطلب قابل يادآوري است که «نگارنده» در «متن کامل سخنراني» بعد از پايان نقل ترجمه خلاصه نوشته دونکن فربس، مطلب بالا را از مشاهدات عيني خود، به دنبال آن اضافه کرده است، ولي «رونويس کنندگان» آن رادنباله نوشته دونکن فربس  انگاشته و علامت زيرنويس را درآخر مطلب مربوط به «آقازن» گذاشته اند. اگر آنان، به جاي رونوسي بدون ذکر مأخذ واقعي، قدري دقت مي کردند ويا به کتاب دونکن فربس مراجعه مي نمودند، متوجه مي شدند که آن عبارت از دونکن نبوده، و آنها حتي توانايي رونويسي درست را هم نداشته اند.

دکتر مهدي محمدعليزاده نقاش هنرآفرين «همشهري» ما، در نهايت زبردست يو زيبايي، تابلوي بسيار نفيسي از پنجشنبه بازار بابل کشيده است که وزارت خارجه آنرا خريداري و براي نصب در دفتر نمايندگي دايمي ايران در سازمان ملل متحد به نيويورک فرستاده است.

در حال حاضر، دو بازار هفتگي در بابل تشکيل مي شود: يکي در سبزه ميدان، که به "سربازار" معروف است و دگير د محوطه ميدان "سرحموم ميرزا يوسف" . اين بازار روز دومي، همان است که قبلاً در محلهس يدزين العابدين تشکيل مي شد معهذا، محله سيدزين العابدين نام "پنجشنبه بازار" را هم چنان حفظ کرده است و تا يکي دو سال پيش، بازار لباس فروشي دست دوم بود ولي از حالت بازر روز خارج شده بود بدين توضيح که در آنجا ساختمان دو طبقه اي در پشت امام زاده سيد زين العابدين بنا گرديد و در تمام روزهاي هفته داير بود تا اين که متعاقب خير خانواده اوصيا براي تسطيح و گلکاري ميدان و احداث پارک و تأسيسات بازي جهت کودکان، فروشندگان لباس با دريافت غرامات کافي و عادلانه، آنجا را ترک کردند و فرزندان برومند شادوران سيداحمد اوصياء، علاوه بر اختصاص دادن خانه بسيار بزرگ پدري خودخ، واقع در ضلع جنوبي ميدان، به «فرهنگ سره بابل» که اقدامي کم نظير و شايسته تجليل فراوان است، محوطه ميدان را هم به نفقه خود تسطيح و گلکاري نمودند و پارک عمومي زيبايي، هم راه به تأسيسات بازي براي کودکان احداث کردند.

انيان نبيره ميرزا هدايت اوصيا هستد که او در عصر خود، شهر و را براي رفاه مردم بارفروش احداث کرد و املاک زيادي را براي نگهداري و تعمير آن وقف نمود؛ آن جد، اين نبيره:

گوهر پاک بيايد که شود منبع فيض

ورنه هر سنگ و گلي، لولو و مرجان نشود

اگر چه اين کار از وظايف شهرداري است که ساليانه مبالغ کثيري از محل حقوق گمرکي دريافتي از کالاهاي وارد به کشور سهميه اي دارد، و از مردم شهر نيز عوارض مي گيرد ولي ظاهراً به طرح جامع و گردآوري زباله سرگرم است که آن هم، مدتها روي دستش مانده بود و از مرکز استمداد کرد؛ از فضاي روزگار، دستاندرکاران طرح جامع بابل، طرحي براي احداث باغ کودک در همين ميدان سيدزين العابدين تهيه کرده بودند و نطقهاي آتشيني ايراد نمودن؛ اما بعد از پايان مراسم، موضوع احداث پارک کودک به بوته نسيان سپرده شد و شهرداري آنقدر سرگرم «خودکفايي» و «همياري» گرديد که فکر اجراي طرح پارک «گم شد از ضميرش». (شايد هم به علت قبرستان بودن زمين آن، در آن موقع، اشکالاتي ايجاد کرده بودند).

نيکبختانه، فرزندان برومند شادروان سيداحمد اوصياء با همتي والا، و از کيسه فتوت خويش قصور شهرداري را جبران نمودند و ميدان سيد زين العابدين را که در قسمت شمالي خانه پدري آنان است، در سالهاي اخير تسطيح و گلکاري کردند و پارک بسيار زيبايي با تأسيسات بازي براي کودکان احداث نمودند و براي آن که اکرام آنان جامه اتمام پوشد، خانه پدري را نيز در خدمت مردم قرار داده اند: الهم تبل منهم.

جا دارد که مردم شهر اين پارک را به ناشنه حقشناسي و قدرداني به نام «پارک اوصيا» مسما نمايند، به شرط آن که دير يا زود، ايننامر اتغيرر ندهند تا مخلد و جاودان بماندخ، و الا: طفل نازادان به از شش ماهه افکندن جنين، و نه مانند مردم آمل که قبرستان احداثي ديگري را تغيير نام دادند و کار نيک رفتگان را ضايع ساختند: «فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِئمَهُ عَلَي الَّذينَ يبَدِّلُونَهُ إِنَّ الله سَميعٌ عَليمُ» (سوره بقره، آيه 181)

منت گفته ام آن چه بايد تمام

تو داني و تکليف خود والسلام

واحد پول:

در قديم، در طبرستان، سکه مخصوص ضرب مي شد. سکه هاي اسپهبدان طبرستان نظير سکه هاي خسرو دوم ساساني ولي از آنها، کمي کوچکتر بود نام اسپهبد و نام شهر و تاريخ ضرب سکه به خط پهلوي بود و بر روي سکه ها، تاريخ طبرستان (طبري) نوشته مي شد.

بعدها، عمال عرب در سکه هاي اين ناحيه، فقط  نام خود را با خط کوفي مي نوشتند، واحد پول طبرستان نيز دينار و درهم بود: «و نقود طبرستان الدنا نيرو الدارهم و اوزانهم المناستمائه درهم» (نقد طبرستان دينار ودرهم و وزن سنگ آنها، شش درهم بود.

نگارنده از معمران بابل شنيده است که قبل از واحد ريال يا قران و تومان، واحدهاي ديگري وجود داشته است که نام بعضي از آنها، اين است:

- جِنَک برابر  قران امروزي. احسان طبري مي نويسد: «جنک سکه اي بود زمخت و سياه از مس، ضرب آن سوده و فرسوده، و نقش آن ناروشن، و شايد از عصر صفوي دو جنک، يک پول بود، دو پول يک شاهي، بيست شاهي يک قران و ده قران يک تومان (تومان در آن هنگام ثروتي به نظر مي رسيد؛ اکنون دچار سرنوشت جنگ ]جنگ بين الملل دوم 1939-1944 م[ شده، شايد هم بدتر)». در فرهنگ دکتر محمدمعين هم آمده است: «جندک: مسکوک مسين کوچک که نصف نيم پول قيمت داشت».

- خرنال برابر دو جنک

جنس جنک وخرنال از مس بود. پول هم بر دو نوع بود: "پول سياه" و "پول سفيد"، اين که هنوز هم مي گويند: «به يک پول سياه نمي ارزد» اشاره به همان پول است که جنس آن از مس بود و لي پول سفيد از نقره بود.

دو واحد ديگر هم وجود داشت: يکي "بزنال" که اطلاع ديگري از آن در دست نيست و يکي ديگر قاز که هنوز هم در آمل به 3 شاهي مي گويند: پانزده قاز، "قازز" در دوره صفويه واحد پول آن زمان بود. تاورنيه که در عصر صفويه به ايران آمده بود، در سفرنامه خود مي نويسد: «مسکوک سياه را قازبکه ]قازبگي[ مي گويند که ده قازبکه مساوي يک شاهي بود». نصرالله فلسفي هم مي نويسد که چهل قازبگي برابر يک عباسي بود و هر 50 عباسي را يک تومان مي گفتند.»

به نوشته تقي زاده: «هر قاز برابر يک چهارم "پول" ارزش  داشت و به روايت ديگرح، هر قاز معادل يک هشتادم "قران"، و اجزاي آن سکه هاي "نيم قاز" بود و به "پشيز" مي گفتند».

جـــايي کــــه شتر بود به يک قــاز

خــــر قيمــــت واقعـي ندارد

عين السطنه مي نويسد: «اهل نظام از هم کس بدتر و سختتر، اين دو قاز مواجب و جيره را دريافت مي کنند».

زن افســـر نشــــو، افســــر فقيـره

خوراک افسرا ]ها[ نــان و پنيره

و به خياط سرزنش مي کردند که «آنقدر بخيه هيزار تا يک قاز بزن تا جاني در آيد». از همينجا است ضرب المثل: «حرفهاي صد تا يک قاز» يا «شندرقاز»، حبيب يغمايي مي گويد:

اي دريغـــا که بهـــر شنــــدر قـاز

عمر چون آب روي رفت به باد

شاعر گرانقدر: ايرج ميرزا، شعري باري حااج حسين آقاي ملک ]مالک بزرگ و ثروتمند[ فرستاد و از وي طلب بوقلمون و غاز نمود، و پس از دو سه بار تبادل شعر، حاج آقا حسين ملک به شوخي جواب داد:

چون صرفه بزدم ز تو قازي همه عمر

هرگز ندهم بوقلمــون و غازت

در مقام تحقير افراد، مي گفتند: «عجب روزگاري شده است؟ اين آدم دو قازي هم مي خواهد وزير داخله بشود».

شاهي- هر شاهي برابر 50 دينار و اجزاي آن، سکه هاي نيم شاهي، و اضعاف آن پنج شاهي و ده شاهي بود. دو شاهي را مي گفتند صنار (100 دينار).

صنـــــــــــار بـــــــــــــده آش

بـــه هميـــن خيـــال بـــاش

در معاملات خرده فروشي، هنگامه خريد و فروش، چهار شاهي را يک عباسي، هشت شاهي را دوعباسي، 12 شاهي را 3 عباسي، و 16 شاهي را چهار عباسي مي گفتند (عباسي نام واحد پولي بود که شاه عباس به نام خود سکه زد و رواج داد. اين اسم، هنوز هم رواج دارد اگر چه سکه آن ديگر وجودندارد). ضمناً، هر 30 شاهي برابر يک قران بود و هنوز هم هست. مؤلف روضه الصفا مي نوسد: چون نوروز فيروز سال 1341 درآمد، از روزگار سلطنت خاقان کامکار يکقرن سعادت مقرون گذشته بود و همه ايران به نعمت و راحت و دولت و ثرومت قرين گشته ]نشانه آن از دست رفتن سرزمين قفقاز بود[، جشنهاي بزرگ مهيا ... خطبان در انشاء اشعار، حضرت خاقان قاجار را "صاحبقران" خواندند و مانند اميرگورگان لقب "صاحبقراني" راندند.. لهذا سکه کشورستاني را به صاحبقراني تبديل کردند، نقره مسکوک مهشور به ريال را صاحبقراني، و اشرفي را خواندند.» کشورستاني «مسکوکات نقره اي اين مصراع نقش بود: سکه فتحعليشه خسرو صاحبقراني و بر روي سکه مسکوکات طلا اين مصرهع، سکه فتحعليشه کشورستان. اصطلاح کشورستاني که همان يک توماني طلا بود، به زودي از ميان رفت ليکن صاحبقران به تدريج تخفيف صورت يافته به شکل قراني يا قران باقي ماند».

دليل ديگر که اصطلاح سکه صاحبقران، قبل از فتحلعلي شاه وجود  داشته بود، اشعاري است که در زمان پادشاهان قبل از او، بر روي سکه هاي رايج آن پادشاهان نقش مي گرديد از جمله:

شاه طهماسب ثاني:

بــــه گيتــــي سکــــه صـاحبــراني

زد از تـــوفيق حــق طهماسب ثاني (1079 ق)

شاه عباس ثالث:

سکه بر زر زد به توفيق الهـي در جهان

ظل حق عباس ثالث، ثاني صاحبقران (1145 ق)

نادرشاه:

هست سلطــــان بـــر سـلاطين جهان

شـــــاه شـــــاهان نــــادر صـاحبقران

(ضرب شيراز 1150 ق)

ايضاً نادرشاه:

شـــــاه شــــاهــان نــادر صاحبقران

هست سلــــطان بــــر سلاطيــن جهان

(ضرب اصفهان 1152)

شاهرخ نوه نادرشاه:

به زر تا شاهرخ زد سکه صاحبقراني را

دوباره دولت ايران گرفت از سر جواني را

(1161 تا 1163 ق)

تومان ـ لردکرزن در سفرنامه خود ( به ايران)، مي نويسد: «کلمه تومان را مغولها در زمان چنگيز، در قرن 13 م ]هفتم قمري[ در ايران رايج ساخته اند و به معني ده هزار است. در زمان شاه عباس کبير، ارزش هر تومان سه ليره هفت شلينگ ]انگليسي[ بود اما بعداً کاهش يافت و در سال 1678 م يک تومان معادل 2 ليره و 6 شلينگ و 8 پني شد، در اغاز قرن هيجدهم در سلطنت شاه سلطان حسين صفويح، ارزش تومان برابر با 2 ليره و 4 شلينگ بود ودر دوره نادرشاه به يک ليره و 18 شلينگ رسيد.» در حال حاضر، هر 1150  تومان برابر با يکليره انگليسي است».

ريال ـ مهدي قلي هدايت (مخبر السلطنه) مي نويسد: ]در بهمن 1308 که او رئيس الوزراء بود[ از اول رمضان تا آخر شبهادر وزارت ماليه اجلاس داشتيم و صحبت  از رواج طلا مي شد. عيار و وزن سکه طلا ]پهلوي[ معين شد و از تصويب مجلس گذشت.. نتيجه عملي مذاکرات يکماهه، تغيير اسم قران شد به ريال که اسپانيولي است و از پرتغالي ها در جنوب ايران مانده بود معادل يک قران رو بع». در 6 مرداد 1309 بانک ملي اسکناس جديد چاپ کرد.

در آن سال، سکه طلا به نام پهلوي نيز ضرب گرديد که برابر 100 ريال (ده تومان) بود، اگر چه در زمان حاضر از مرز هشتاد هزار تومان هم گذشته است.

قدرت خريد پول:

در همان سال 1309 ش، که سکه طلاي پهلوي ضرب شد، مخارج خانواده فردي که در ماه پانزده تومان درآمد داشت، در هر دوسه روز حدود پنج قران بود که معمولاً دو قران آن را براي ذخيره کنار مي گذاشت و از محل سه قران باقيمانده، در آخر ماه دوازده قران کرايه خانه م يداد وبقيه را به مصرف مخارج زندگي از جمله خورد و خوراک ، البسه، پول حمام و ساير خرده ريزها مي رسانيد. شاهد آن، اين که گداهايي که مستحق شرعي و واجب بودند، براي آن که ترحم مردم را بيشتر جلب کنند و ثواب خيرات را چند برابر نشان دهند، هفت هشت نفرشان، دست به شان ههاي هم مي گذاردند و فردي را که در وسط آنها بود مي گفت: «بابا هفتا عاجز به يه (يک) پول». سيد حسن تقي زاده وزير دارايي در 1312 ش، درخاطرات خودمي گويد: «دکتر ميلسپو ]مستشار آمريکايي و رئيس کل دارايي ايران[ به من ]تقي زاده[ گفت که اعتبار پول ايران امروز ]حدود سال 1310 ش[ طوري است که از دلار بالاتر رفته: يک تومان ]از يک دلار بيشتر ارزش دارد[، يک تومان ده قران است و يک دلار حدود هفت قران و ده شاهي» ]يعني سه چهارم يک تومان[ اما، «اندکي بعد، به واسطه آزاد شدن ورود نقره به کشور و تنزل قيمت نقره که پايه پول ايران بودخ، ارزش پول ايران تنزل کرد و دلار به 12 قران رسيد. سابقاً براي خريد يک دستگاه اتومبيل فورد 800 تومان داده مي شد ولي حالا ] 1309  ش[ 950 تومان مطالبه مي کنند».

قدرت خريد ريال در حدود 1315 ش از اين قرار بود: «12 عدد تخم مرغ يک ريال، روغن حيواني هر سه کيلو 25 ريال، گوسفند قرباني هر رأس 40 ريال، مزد کارگر ساختمان 3 ريال در رو، بنا روزي 9 تا 13 ريال، خيار نوبرانه هر صد عدد 2 ريال و بعد به يک ريال و گاهي به نيم ريال (ده شاهي) مي رسيد. کرايه اتوبوس از بابل به تهران 10 ريال و کرايه اتومبيل سواري بن 20 تا 30 ريال بود. قيمت سکه طلا که اندکي بيش از 7 گرم دارد، حدود 120 ريال بود و پشت اسکناس هاي ده توماني که در سال 1311 ش پچاپ شد، نوشته شده بود:«برابر يک پهلوي ]طلا[ قيمتهاي مذکور در فوق با ورود ناخواسته ارتش روس به ايارن و جنگ جهاني دومح، يک باره رو به افزايش گذاشته و توام با هرج و مرجي که در امور پيش آمد و با ضعف قدرت دولت، به تدريج چند برابر شده است».

واحد وزن:

با آن که بعد از سلطنت رضاشاه، به طور رسمي، گرم ، کيلو، تن (طبق قانون توحيد اوزان و مقياسهاي رسمي مصوب اول آبان 1311) جانشين اوزان قبلي اعلام شد، معهذا تا حدود 1330 ش، در معاملات تجاري در بابل، اوزان متداول، اوزان روسيه تزاري بود که واحد آن «گروانکه» بود، هر 40گروانکه يک پوط و هر 5 پوط 25 گروانکه و نيم، برابر يک خروار محلي سابق (31 من برابر 1240 سير) بود، اما در حال حاضر فقط اوزان رسمي متداول است.

سابقاً ميزان سنگ و وزنه براي ترازو و قپان «استاندارد» نبود و هر کاسب و فروشنده، بقال يا دکان دار يا طواف (دوره گرد مثل نمک فروش) سنگ ترازوي خاصي به انصاف خود تهيه مي کرد و به اين ترتيب که تازه کاسبي که احتياج به سنگ ترازو پيدا مي نمودند، مقداري قلوه سنگ ريز و درشت از ته جوي يا کنار کوچه ها جمع مي کرد و آنها را با سنگ ترازوي کاسب ديگر، که به همين شکل بود ، هم وزن مي نمودکه مسلماً يا زيادتر و يا کمتر از آن درمي آمد. اگر زيادتر بود مقداري از آن را مي شکست که باز هم ديقي بيرون نمي آ مد و اگر کمتر مي شد ]چون به سود او بود[ اغماض مي کرد و وجدان خودرا با اين تلقين قانع مي نمود که هنگام کشيدن بار براي مشتري، جنس را «چربتر» (زيادتر از مقدار) خواهد کشيد. بدين ترتيب، در عمل، در همه شهر،؛ دو سنگ ظاهراً به يک وزن، هرگز مساوي در نمي آمد به غير از بعضي از سنگهاي برنجي 8 ضلعي که مخصوص بنکدارها و دکاندارهاي معتبر ]و داروخانه ها[ بود بعضي از کسبه هاي بي مبالات نيز، دو نوع سنگ، داشتند: يکي براي خريد ديگر براي فروش که سنگ خريد وزين تر، و سنگ فروش سبک تر بود. وزنه هاي دقيقي هم بودکه براي اندازه گيري دوا يا طلا يا ترياک به کار مي رفت و واحدهاي آن به نام: خردل، ارزن گندم و نخود ناميده مي شود. خردل کمترين واحد اين وزنه ها بود و در مثل هم مي گفتند: «به قدر خردلي افسوس نمي خورم. پس از آن، جو يا گندم بود که يک جو برابر با يک چهارم قيراط، و 24 نخود خام برابر يک مثقال، 16 مثقال يک سير، ده سير يک چارک، چهار چارک برابر يک من و نود و سه من يک خروار (در بابل) بود. ولي بعضي از مالکان بابل در رابطه با زارعان ود، «وزنه» دوگانه به کار مي بردند يکي براساس «من تبريزي» براي دادن مساعده به زارعان، که هر يک من برنج درهم را معادل 40 سير، و هر خروار برنج شاهک را برابر 31 من به زارعان مساعده مي دادند اما، براي پس گرفتن مساعده و نيز دريافت بهره مالکانه، وزنه کيلو (هر سه کيلو 40 سير و نيم و هر خروار 100 کيلو) به کار مي بردند و برنج صدري پس مي گرفتند و تازه «دو قورت و نيم» آنها باقي بود و مي گفتند: رعيت تابع ظلم است و احسان بر نمي دارد؟ و بدين طريق ظلم و تجاوز خود را، توجيه مي کردند!