خصوصيات مردم:

از خصوصيا مردم بابل در دوران گذشته اطلاعات زيادي در دست نيست و فقط، بعضي از مورخان به آن پرداخته اند. مؤلف البلدان نوشته است: «مردم آن ]طبرستان[ اشراف عجم و شاهزادگانشانند و خوشگلترين مردمي هستند.

مؤلف جهان نامه نوشته است: «مردم اين نواحي داراي موي بسيار باشند پيوسته، و سخن به تعجيل گويند و شتازده باشند». و به روايت نيشدار مؤلف بستان السياحه «اهلش عموماً سفيد چهره و لطيف بدن و خوش موي وسسياه چشم باشند و چون خالي از بلاهت نيستند، به مضمون اکثر اهل الجنه البلهاء، لهذا مازندران بهشت نشان آنجا را مي نويسند».

دمورگان مي نويسد: «خانيکف توصيف دقيقي از مازندران به دست مي دهد. من ]دمورگان[ آن توصيف را به اضفاه نتايج مشاهدات و تحقيقات خودم درباره بيان و عرضه مي کنم. ما نمونه واقعي ايراني: با قد متوسط، گيسوان فوق العاده انبوه به رنگ کهربايي، ريش انبوه و دراز که غالباً اين ريش، گونه ها را تا زير چشمهايي که درشت و سياه هستند، اشغال مي کند، با ابرويي پر پشت و مژه هاي بلند را نزد مازندراني ها باز سياه هستند، اشغال مي کند، با ابرويي پر پشت و مژه هاي بلند را نزد مازندراني ها باز مي يابيم، در بعضي بخشهاي مازندران، گيسوي مجعد زياد ديه مي شود که نزد ساير ايرانيان نادر است. بيني که در غالب نقاط، عقابي و نوک برگشته است، به عکس، در مازندران هميشه نوک تيز و با تيغه اي برجسته و نمايان، و اصولاً مستقيم، دهان کوچک، دندانا به شدت منظم و سفيد است. مازندراني به طور کلي، ضعيفتر از ساير افراد ايراني است. آنان راهنورد خوبي هستند و در يک زمين جنگلي و باطلاقي به سرعت ديگر مردم ايلاات ايران، به جز مردم طالش و گليکي، خسته نمي شوند. خواه بر اثر آب و هوا، خواه بر اثر يک غذاي تقريباً منحصر گياهي به ضخامت زياد، رنگ مازندراني ها پريده و ماتد است و درخشندگي چشمان سياهشان، هنوز هم آن را بيشتر نمايان مي دارد اين ملاحظات قبلاً توسط پيترو دولاواله به عمل آمده است».

در حال حاضر، اگر چه بعضي «عماري نشينان» بددهن، بر سبيل تحقير و دادن عنوان بلاهت، به مردم اين منطقه، «ببو» يا «جنگلي» لقب مي دهند، معهذا برانگيزاننده هيچ رنجشي و يا احساس حقارت نيست زيرا اين القاب، در محل به کساني اطلاق مي شود که ساده دل، صميمي زدو آشنا و دور از تزوير و ريا هستند و در اعماق جنگل با بازوي تواناي خود، کار مي کنند و دامداري مي نمايند تا شير پاستوريزه براي جعفرخان هاي ار فرنگ برگشته و وام گيرندگان چندين ميلياردي، يا شير براي «وان شير» لطيف بد نان «عماري نشين» تأمين کنند.

تو و ملک و جاه سکندري، من و رسم و راه قلندري

                                    اگر آ« خوش است تو درخوري و گر اين بد است، مرا سزا

(طاهره قره العين)

همشهري دانشمند ما، هرمز بصاري از استکلهم (سوئد) به «نويسنده» تذکر داده است: «در چاپ اول کتاب حاضر، سرايشگر بيت فوق نوشته نشده، د رحالي که تمام سروده ها، به جز سروده هاي محلي، ب نام سرايشگر آمده است». نويسنده از بابت اين تکاسل، عذرخواه است، نيک بختانه، در چاپ حاضر، تمام سراينده آن را از دو منبع به دست آورده؛ آسياي هفت سنگح، دکتر محمدابراهيم پاريزي، ط 1346، زيرنويس ص 358، و مجله کاوه، چاپ مونيخ، شماره 99، ص 59.

محقق جوان شهر ما: يوسف الهي به نگارنده يادآوري کرده است که «درباره خصوصيات مردم بابل، نيما يوشيج در سفرنامه بارفروش به تفصيل نوشته است، بهتر است به آن مراجعه شود».

 

«نويسندگان» تأکيد مي کنند که آنان هرگز توقع ندارند که سفرنامه نويسان، چشم خود را بر روي عيبهاي شهر بابل و خصوصيات مردم آن ببندند. هيچ شهري و هيچ قومي از عيب و مشکلات بر يو فارغ نيست. مگر مردم شهرهاي سراسر جهان، يا دست کم شهرهاي ديگر، فرشته هستند و شهر آنان بهشت برين است که شهر ما هم بايد باشد؟ و چو نيست و ناهمواري هايي وجود دارد، بايد مورد طعن و طنز قرار گيرد؟ آيا آن همه تعريف و تمجيد که مؤلفان ايران و عرب، حتي جهان گردان خارجي از شهر ما کرده اند، دروغ است يا اشتباه کرده اند ولي فقط مدعي محال انديش، به کشفهاي حيرت انگيز دست يافته است؟

پيش چشمت داشتي شيشه کبود

زين سبب عالم کبودت مي نمود

لباس مردم اين منطقه، به جز لباس زنان روستايي که بيشتر شليته و تنبان است، با ساير نواحي ايران، به طور کلي، تفاوتي ندارد ولي در قديم، از جمله در دوران صفويه، به شکلي بود که آن را لباس کوتاه مازندراني وصف کرده اند: «در روز پنجشنبه 14 ژوئن 1618 (19 ربيع الثاني 1027)، سفير اسپانيا در باغ جنت فردوس به حضور شاه عباس رسيد و در حضور او و ساير مدعوين، شام صرف نمود... پيش خدمتهاي مخصوص شاه لباس کوتاه مازندراني براي تقسيم غذا ميان مهمانان ايستاده بودند.»

همچنين: «در روز جمعه پنجم ژوئيه 1619 (22 رجب 1028) مراسم آب پاشان يا آبريزان، انجام گرفت ... در اين روز، تمام مردم از هر طبقه و حتي شخص شاه نيز بي هيچ ملاحظه و به سبک اهالي مازندراني لباس کوتاه در برمي کنند» نگارنده نتوانست به تصويري از اين لباس کوتاه مازندراني دست يابد

دمورگان درباره لباس مازندراني نوشته است که اين لباس «تقريباً همان لباس ايرانيان است،

حسين شهريار در وصف زيبايي بابل مي گويد:

از شهر بابلي و بدين جادويي جمال

ديگر فسانه نيست که جادوي بابلي

تا جلوه مي کني به چمن، سروي و گلي

چون مي زني به نغمه، بهاري و بلبلي

جمعيت:

جمعيت شهر در قديم به تحقيق، معلوم نيست. از روي عوايد ارقام ماليات در قرن ششم ق مي توان مقايسه کرد که جمعيت اين محل (يا استعداد مالياتي آن)، با لاريجان و چالوس در يک رديف، ولي نسبت بهآمل يک چهارم، و نسبت به ساري با توابع آن، يک پنجم بود.

براي اولين بار، بار تولدنوشت که جمعيت بابل در عهد فتحلعي شاه پنجاه هزار نفر بود. در زمان ناصرالدين شاه ، شهر و حومه شصت هزار جمعيت داشت اما در عهد مظفرالدين شاه به 25 هزار نفر تقليل يافت.

علت اين نقصان جمعيت را چنين نوشته اند که «شهر بارفروش با طاعون و زمين لرزه و وباي سختي دست و پنجه نرم کرد که به گفته اي، در اين سه حادثه سي هزار تن از مردم آن، نابود شدند.»

اما به نظر نمي ردس که تمام سي هزار تن تلفات، فقط مربوط به شهر بارفروش بود بلکه اگر اين رقم صحيح باشد (که ظاهراً صحيح نيست) احتمالاً مربوط به مجموع تلفات در مازندران بود، چنان که صاحب بستان السياحه نيز اشاره نيز اشاره مي کند «قريب سي هزار کس از ولايت طبرستان ، طريق عدم پيمودند».

رقم 25000 نفر که رابينو در سال 1909 م ]1288 ش) براي جمعيت شهر بارفروش در آن سال برآورد کرده است، عين رقمي است که ژوبر سياح فرانسوي قبل از بارفروش در آن سال برآورد کرده است، عين رقمي است که ژوبر سياح فرانسوي قبل از او نوشته است: «شهر بارفروش خيلي مهم است به ويژه در زمستان جميعت بسياري دارد زيرا که مردم از کوه ها سرازير مي شوند و محصولات خود را پيش از آن که برف، جاده ها را بپوشاند وتنگ کند، هم راه مي آورند. قله کوههايش در آغاز نوامبر ]حدود دهم آبان[ از برف، سفيد گشته است. حداقل جمعيت شهر 25000 نفر مي باشد».

اين رقم به تدريج افزايش يافت به نحوي که در سال 1335 ش، طبق نشريه رسمي اداره کل آمار وبه اسناد آمار سرشماري در آن سال، جميع شهر به 36191 نفر رسيده بود «نگارنده» همين رقم را در متن چاپ شده سخنراني خودنوشته است.

اما، در همان موقع نماينگان انجمن شهر بابل به «نگارنده» تذکر دادند که جمعيت در ان زمان، از هفتاد هزار نفر هم متجاوز است. چند سال بعد از آن تذکر، در سال 1349 ش دعوي بر سر تعداد نمايندگان انجمن شهر، ظاهر ساخت آن جميعت بابل به پنجاه هزار نفر نمي رسد.

به هر حال، آمارهاي رسمي سرشماري ، تعداد جمعيت شهر بابل را در سال 1345 ش، 49923 نفر  ودر سال 1355 ش حدود 80630 نفر و در سال 1361 ش، 130000 نفر نشان مي داد. طبق سرشماري آبان ماه 1375، تعداد جمعيت شهر بابل و روستاهاي آن، به تفکيک از اين قرار ست:

 

جمعيت

تعداد خانوار

زن

مرد

شهر بابل:

179626

42052

89304

90322

روستاها:

241442

50076÷

123084

118358

جمع شهر و روستاها

421068

92128

212388

208680

از سال 1355 تا 1375 ش جمعيت شهري از 03/47% به 31/61% افزايش يافت و جمعيت روستايي از 97/52% به 34/38% کاهش يافت. (به اين علت که روستايي ها روستا را ترک کردند و به خيل بيکاران پنهان در شهر پيوستند!).

طبق همان نشريه مرکز آمار ايران (ص بيست و چهار)، در استان مازندران، نسبت باسوادي در بين زنان 55/74% ودر بين مردان 47/84% است. اين نسبت در نقاط شهري براي زنان 51/82% و براي مردان 12/90%، و در نقاط روستايي براي زنان 23/68% و براي مردان 88/79% است. براي اطلاع از ميانگين افراد خانوار، تراکم جمعيت، گروه هاي سني، جميعت فعال و توزيع جمعيت فعال در حرفه هاي مختلف بايد به نشريات مرکز آمار ايران مراجعه نمود و اگر هم به احتمال، ضريب اطمينان آمارها صدردصد نباشد، راه ديگري وجود ندارد.

آن چه مسلم است، در صد جمعيت غيرفعال شهر بابل نسبت به مناطق روستايي، خيلي بالاست يکي به علت که کودکان شهري تقريباً همگي به تحصيل اشتغال دارند و جزء جمعيت فعال به حساب نمي آيند حال آن که کودکان خانواده روستايي به کار زراعت اشتغال دارند وجزء جمعيت فعال به شمار مي آيند؛ ديگر اين که زنان روستايي در رده فعال قرار دارند ولي زنان شهري، بيشتر خانه دار، يا بهتر بگوييم، خانه نشين هستند که وسيله سرگرمي آنها تجمع و گردهمايي زنان به هر بهانه وبه هر علت است. در شهر بابل چند سينما وجود دارد ولي تئاتر و کلوب و سرگرمي هاي ديگر، وجود ندارد و اگر هم باشد تکافوي همه را نمي کند.

درباره ازدياد بي رويه جمعيت شهر، که مي توان آن را يک فاجعه ناميد، بايد اعلام خطر کرد. بيش از هر سه هزار سال طول کشيد تا حوالي سال 1300 ش، جمعيت کشور به 15 ميليون رسيد؛ اما دومين 15 ميليون جمعيت در مدت 50 سال اضافه شد بدين معني که در سال 1350 ش جمعيت ايران به مرز 30ميليون رسيد. سومين 15 ميليون در عرض 13 سال، و چهارمين 15 ميليون، در 10 سال گذشته پاي به عرصه وجود نهاد؛ و به احتمال قوي پنجمين 15 ميليون، در مدت 7 سال آينده خواهد بود و اگر اين رشد جمعيت ادامه پيدا کند، در سال 1393، ش، ايران داراي 120 ميليون جمعيت خواهد بود:

يکي طفل دندان برآورده بود

پدر سر به فکرت فرو برده بود

که من نان و آب و از کجا آورم؟...

... هرآن کس دندان دهد نان دهد

به شوخي گفته اند:

حکيمي است در کوچه لاله زار

به پير نود ساله دندان دهد

برو دانش را بگير و بگو

هر آن کس که دندان دهد، نان دهد

در جهان هيچ کشوري نمي تواند غذا، مسکن، شغل، خدمات اجتماعي و رفاهي، فضاي سبز، آب و وسايل سرگرمي و غيره براي يک جمعيت نامحدود رو به رشد عجيب و غريب را فراهم آورد. افزايش نامحدودوکنترل نشده جمعيت، يکي از مسايلي است که هيچ گونه راه حل فني ندارد.

در بابل غير از جمعيت ثابت، عده اي کارگران فصلي هم در بعضي از فصول سال وجوددارد که مهمترين آنها لزوري ها، کولي ها و کومج ها هستند:

-لزوري: لزوري ها «مردماني هستند رشيد وقوي هيکل هستند ومحل زندگي آنها در کوه هاي مازندران است. لباسهاي آنها غالباً دوخته شده از نمد يا پشم گوسفند به نام چوخا و کلک است».

آنها در شروع زمستان براي کندن خندق به شهر مي آيند. خندق در دور زمين، باغات شهري و مزارع کنده مي شودکه هم، زمين باغات را از هم جدا مي کند (به جاي ديوارکشي)و هم ، آب از آ« عبور داده مي شودکه خود نوعي زه کشي هم به شمار مي آيد و مانع ورود حيوانات به داخل باغ يا زراعت مي گردد. اين خندقها را به زبان محلي، «هن» مي گويند. لزوري ها در کندن «هن» تخص صدارند و هر کدامشان قريب سه کارگر معمولي کار مي کنند و چندين برابر آنها غذا مي خورند (مانند ديوان سفيد در شاهنامه) لزوري ها به زباني صحبت مي کنند که «کوهي»  ناميده مي شود. آنها علاوه بر حفر خندق يا تنقيح آن، به کارهاي ديگري از اقبيل تراش موي گوسفند، اخته کردن گوساله و خشت زني نيز گمارده مي شوند».

-کولي: اين افراد که در «زبان محلي به «جوکي» معروف هستند. سالي يکي دو بار به شهر مي آيند وپاره اي توليدات کشاورزي مثل گلپر، براي فروش عرض مي نمايند وخدماتي نيز از قبيل تيز کردن چاقو يا سفيد کردن ديگهاي مس يانجام ميدهند و با مراجعه به خانه ها، لباس کهنه يا مواد غذايي مي گيرند. اما اعتماد مردم به آنان در حد لزوري ها نيست و در برخورد با آنان، احتياط بيشتري مي نمايند». مهندس احمد معتمدي اضافه مي کند «کولي ها وقتي به داخل شهري مي آمدند، چادرهاي خود را در محلات برپا مي کردند. آنها در ديد اول مردمي بسيار باهوش و گاهي ....ميان آنها ديده مي شود. سالها بعد، در اروپا مشاهده کردم که اين کولي ها در تمام آن ممالک زندگي مي کنند و اغلب سيرک دارندهمه آنها به اسم کولي ناميده مي شوند و در خارج از شهرها زندگي دارند ولي چون در اروپا زمين نيمه باير يا باير کمتر وجود دارد، براي آنها و محل اقامتشان و حقوقشان، قوانين خاصي وضع نموده اند. در آلمان قبل از جنگ ]جنگ 1939 تا 1945 م[، چون کولي ها را غير آريايي تشخيص دادند، تعداد زيادي ازآنان را دستگير و به «اردوگاه هاي» آن روزي هدايت کردند ولي پس از جنگ، مجدداً بازماندگانشان پيدا شدند و امروزه در کليه کشورهاي اروپا چه شرقي و چه غربي، زندگي مي نمايند».

-کومج: اين گروه نيز مردم کوه نشين هستند وسابقاً کارخانه شالي کوبي وجود نداشت. آنها در اوايل پاييز به شهر بابل مي آمدند و با مالکين دهات براي کوبيدن شلتوک (شالي) سهم مالکانه، قرارداد مي بستند که پوسته شلتوک را به وسيله آب دنگ جدا نمايند.» اما امروزه، با استفاده از کارخانه هاي شاليکوبي،سيستم آب دنگ تقريباً  از ميان رفته ولي اين مثل همچنان باقي است که «گته دنگ ره شه چپاي وسه زنه».

گويش طبري:

زبان مردم شهر بابل مثال ساير شهرهاي مازندران، از قديم تاکنون، گويش طبري (مازندراني) است که عامه آن را گيلکي مي نامند. مقدسي البشاري نوشته است: «لسا قومس و جرجان متقاربان يستعلمون الهايقولون ها ده ها کن و له حلاوه ... و لسان طبرستان مقارب الافيه عجله» (زبان کومس و گرگان به هم نزديک است. «ها» به کار مي برند و مي گويند هاده و هاکن، و در آن شيريني  است و زبان طبرستان بدان نزديک است جز آن که در آن شتابزدگي است). «زبان مازندراني يکي از لهجه هاي ايراني بسيار نزديک به فارسي است معهذا در  آن لغات زياد و اشکال دستوري خويشاوند به پهلوي ديده مي شود. تنوع زيادي در اين لهجه ها وجود دارد. از اين رو است که لهجه بارفروش از لهجه آمل متفاوت است».

«نگارنده» در متن چاپ شده سخنراني خود نوشته بودکه لهجه مردم بابل متمايل به تلفظ کلمات به کسره است، برخلاف مردم آمل که به فتحه صحبت مي کنند؛ اما ميرمحمدرضا بدخشان يادآوري کرده است که: «لهجه بابل به فتحه است و آمل مکسور، چنان که بابلي ها در انهاي کلام خود «وَ» آملي «وِ» و ساروي ها «نا» مي آورند.

محدوده اصلي گويش طبري از سوي شمال، درياي مازندران و از سوي جنوب، رشته اصلي جبال البرز و از مشرق، حدود گرگان و از مغرب نمک آبرود (نمکاوه رود) است.

در اين ناحيه به اقتضاي آب و هوا و وجود دريا و جنگلهاي وسيع، علاوه بر لغات و مفردات و ترکيبات موردنياز روزانه زندگي،؛ براي انواع مظاهر طبيعت و پرندگان و ماهيان، واژه هاي بسياري به وجود آمده که در ديگر سرزمينها، کمتر مشابه ونظير دارد. ساکنان مازندران حتي براي گونه هاي مختلف درختان از يک خانواده، لغتهاي گوناگون دارند و اين نشانه وسعت کافي زبان و فراگيري آن مي باشد.

«گويش طبري با اصطلاحا "زبان مازندراني" وسيعترين لهجه هاي ولايتي است و گذشته از شعر و نظم که در هر دوره اي نهايت فروان داشته است و تأليفات مهمي در آن زبان پرداخته شده. دامنه و وسعت آن بسيار زياد است مثلاًد براي گاو برحسب جنس و سن، چندين لغت وجود دارد:»

ورزا: گاو کاري

جونکا: گاو نر

منگو: گاو ماده شيرده

فرام: گاو نازا

تشک: گاو نر سه ساله

مولکي: گاو سه بهار

تلم: ماده گاو قبل از زايمان

رجي: گاو چهار بهار

گوبزا: گوساله

ماشن: گوساله بزرگ

افزون بر اين، به نوشته عيسي کياني حاجي در کتاب سجرو: «شيرو» گاوي است که پيشاني آن سفيد باشد: باري ورزا: گاو نري که در حمل بار وب نه از آن استفاده مي کنند: و ورزا: گاو نر قوي و پرزوري که اخته و عقيمش کرده اند تا پرزورتر باشد که براي شخم زدن زمين، از آن استفاده مي کردند ]اکنون از ماشين هاي موسوم به يلر استفاده مي کنند[، خالک، گوساله اي کوچک که از شيرمادر تغذيه مي کند، ماشنح، گوساله اي که آنقدر بزرگ شده که از شير مادر نمي خورد و از مادر جدا است، گوک هم به معني اعم گوساله است، و «گوکزا نيز مورد استفاده قرار مي گيرد».

و براي مرغ و خروس: چينکا (جوجه چند روزه)، نيمچه (جوجه)؛ کوک (مرغي که تخم مي گذارد)؛ مارِ کرک (مارد جوجه هاي چندروزه)؛ کِچِ کرک (مرغي که تخم نمي گذارد)؛ تلا کته (جوجه خروس)؛ تلا (خروس)؛ تلااخته (خروس اخته).

ضمناً، بعضي اصطلاحات باستاني نيز در گويش محلي ديده مي شود مانند: مِهر هکن به منزله بسم الله بگو (وقت رفتن به محل تاريک)؛ يا به اين سوي چراغ يعني به اين نور چراغ؛ يا به اين آفتاب چهل تير؛ يا به اين افتاب خسه مونه، که به آنها سوگند مي خورند. اين اصطلاحات نشانه مهر (ميترا) و آتش است که از قديم الايام، سينه به سينه منتقل گرديدند».

مذهب:

قبل از اسلام، مردم طبرستان کيش زردتشي داشتند و پس از استقرار اسلام، يکي دو قرن طول کشيد تا جمعي به مذهب حنفي، گروهي به شيعه زيدي (پنج امامي)، و عده اي نيز به حنبلي يا شافعي گرويدند به نحوي که در قرن دوم ق، دين اسلام به تدريج جايگزين دين مزديسنا در طبرستان شد. در اين عصر، عمال عرب که از جانب خليفه در طبرستان حضور داشتند، همه اهل تسنن بودند. چندي نگذشت که زيديان علوي بر قسمتي از مازندران تسلط يافتند و به اشاعه مذهب تشيع زيدي (پنج امامي) و تبليغ عقايد مذهب زيديه پرداختند. ولي اسپهبدان طبرستان و رستمدار براي تقليل نفوذ زيديان علوي، رعاياي خودرا به قبول آيين ستنن وا مي داشتند تا اين که در زمان حکومت سادات مرعشي (763 ق به بعد)، مذهب شيعه 12 امامي، مذهب رسمي مازندران شد وفقط مردم رستمدار تا زمان حکومت کيومرث بن بيستون، به مذهب اهل تسنن و جماعت بودند تا اين که ملک کيومرث نقل مذهب کرد و شعيه اماميه شد واهالي رستمدار نيز نقل مذهب نموند مگر قريه کدير که 700 رأس اسب اخته دادند و نقل مذهب نکردند.

رابينو مي نويسد "تعثب مردم در امرو مذهبي زياد است ولي اين تعصب اکثراً درباره مراسم و آداب مذهبي است

وي اضافه مي کند: «عده سادات در مازندران زياد سات زيرا بعد از شهادت امام رضا(ع)، بعضي از منسوبان آن حضرت به ديلمان و طبرستان پناهنده شدند و بعضي از ايشان در همان جا به شهادت رسيدند و قبر آنها زيارتگاه شده است ولي از اولاد آن حضرت در مازندران نماندند».

در حال حاضر، اکثريت قريب به اتفاق اهل شهر شيعه ا هستند، . سابقاً ارامنه زيادي در اين شهر سکني داشتند و اغلب در کاروان سراي ملک التجار به تجارت مشغول بودند. اما به تدريج تعداد آنها کم شده است. ژوبر سياح فرانسوي مي نويسد:

«از مردمان بارفروش نتوانستم کوچکترين پاسخي از پرسشهاي بي اهميت خود بگيرم چون آنها خيلي پرهيز مي کردند از اين که مبادا خود را دچار خطر بنمايند. تنها ارمني هم که در آن شهر بود، جرأت نداشت که به خانه ما بيايد».

کليمي ها، قبل از سالهاي اخير «بيش از 700 نفر در آنجا اقامت داشتند. در سال 1859 م کدخداي محل به مکنزي گفته بود که عده اي که خود او از آنها بود، از بازماندگان کليمي هايي هستند که به وسيله شاه عباس در مازندران اسکان داده شده بودند» اما، بعد از جنگ جهاني دوم (1939 تا 1945 م) به تدريج کليمي هاي بابل مهاجرت کرده اند.

«نگارنده» در متن چاپ شده سخنراني، به استناد نشريه اداره کل سرشماري و آمار، تعداد کليميان بابل را در سال 1343 ش، 69 نفر ذکر نموده است. اما اکنون طبق آخرين سرشماري که در آبان 1375 انجام يافت، تعداد کليميان به صفر رسيده و ديگر هيچ کليمي در بابل اقامت ندارد.

جشنها و اعياد:

بعضي از جشنهاي باستاني ماند: جشن مهرگان، جشن چهارشنبه سوري و عيد نوروز در بابل مثل اغلب شهرهاي ايران، با آداب کم و بيش مشابه برگزار مي شود.

ويهار

دارتي تي، گِل وُ عَطـر وُ وَنُوشِــه

مِشک وِ گلُو بوارِ سِّه هَرگُوشِه

بيوَلي هِشِنِّيه خـال و خُــوشِــــه

تِمــوُمِ گِلــهِ باغ اَطلِسِه پوشِـه

هَمِه جا وَنگ و وا هسِّه، خِروُشِــه

زَمين و کُوه وُ دَرِّه، سَبزِه پُوشِه

کِنارُو گُوشِه، هَر جا رَفتُ و روُشِه

هِــوا مِشــکِ تِتارِه مِفتِه رُوشِه

«وَنُــوشِه دَربِمــُوئِه، چارِه چارِه»

ويهــارِه پــَرخجيرِه، لالِـه زارِه

يکي از مراسم خاص نوروز در بابل اين است که به محض تحويل سال، فرزند ارشد خانواده را بلافاصله و قبل از آن که کسي وارد خانه شود، به بيرون مي فرستند و او در بيرون، با کندن يک گل وحشي يابته اي سبز، زود به خانه بر مي گردد و با آن، وارد خانه مي شود؛ اين کار را به شگون خوب تعبير مي کنند. اگر عيد نوروز با عاشورا يا شهادت حضرت علي (ع) مصادف شود، ديد وبازديد را متوقف مي کنند و عيدي نمي دهند. اين قبيل مراسم را دو سه روز بعد از پايان محرم يا رمضان، برگزار مي نمايند. در گذشته، تعارف گلاب در ديد و بازديد هاي عيد، متداول بود. گلاب را در شيشه هاي غرابه مانند کوچک، از کاشان وارد مي کرند و در گلاب پاشهاي بسيار زيباي چيني يا بلوري (معروف به استانبولي) مي ريختند.

غير از نوروز، بين جشنهاي محلي، يلداشو و «تيره ماسيزه شو (شب 13 تيرماه قديم) از همه معروفتر است.»

يلداشو:

يلدا شب اول زمستان و آخر پاييز است و «آن درازترين شبها است» چنان که گفته اند:

شب يلدا غمم را سحري پيدا نيست

گريه هاي سحرم را اثري پيدا نيست

با اين وصف، شب يلدا هر قدر دراز و طولاني باشد، باز هم در پي آن سحري است:

هنوز با همه دردم، اميد درمان است

 کــه آخرين بود آخر شبان يلدا را

همچنين، تشبيهات ديگري راجع به شب يلدا، در اشعار شعراي معرو ف ديده مي شود از جمله:

همه شبهاي غم، آبستن روز طرب است

يــــــــوسف روز ز چــــاه شب يلدا آيـــد

(خاقاني)

قنـديل فروزي، به شب قدر به مسجــد

مسجد شده چون روز و دلت چون شب يلدا (ناصر خسرو)

بــاد آســايش گيتــي نزند بر دل ريش

صبـــح صــادق نــدمــد تــا شب يلدا نـرود

(ناصر خسرو)

بنابرگاه شماري کهن، هر يک از سي روز ماه، نامي خاص داشته است که نام فرشتگان بود. نام 12 ماه سال نيز در ميان آنها بود و در هر ماه که نام روز با نام ماه يکي مي شد، آن روز را چشن مي گرفتند. در بين 30 روز ماه دي، 4 روز آن دي نام داشته و هر 4 روز را جشن مي گرفتند.

اين چهار روز به عدد، عبارت بودند از روزهاي اول، هشتم، پانزدهم و بيست و سوم دي ماه، اما امروزه از اين چهار  جشن، فقط شب اول دي را به نام شب يلدا جشن مي گيرند.

در نظر عامه مردم، زمستان به دو چله تقسيم مي شود: چله بزرگ از اول دي ماه تا دهم بهمن يعني تا جشن سده است، چله کوچک از دهم بهمن تا بيستم اسفند است و به اين علت، کوچک گويند که از سردي هوا کاسته مي شود. شب يلدا آغاز چله بزرگ است که در پايان اين شب دراز، تاريکي شکست مي خورد، روشنايي پيروز و خورشيد زاده مي شود و روزها رو به بلندي مي نهد. يکي از «همشهريان» ارجمند، نامه اي متضمن اطلاعات بسيار سودمند براي «نويسنده» فرستاده و اگر چه نام خود را ننوشته است ولي از محتواي نامه، پيداست که فردي بسيار فاضل و دانشمند است، وي در بابل چله هاي زمستان، توضيح داده است که: «»چله کوچک از يازده بهمن تا اول اسفند مي باشد: بيست روز و بيست شب. بنابراين، کوچکي اين چله به دليل مدت است. زمستان نيز بزرگ و کوچک دارد: زمستان بزرگ از اول آبان تا دهم بهمن (جشن سده) جمعاً يک صد روز است، جشن سده در پايان يک صد روز برگزار مي شود. زمستان کوچک پنجاه روز است از يازدهم بهمن تا پايان اسفند». وي اضافه کرده است: «و اما در مورد شب يلدا که در ايران، در غروب روز سي ام آذر است، در حقيقت، بايد غروب روز چهارم دي ماه (شب بيست و پنجم دسامبر) باشد.  در روز چهارم دي ماه، زمان تابش خورشيد نسبت به کوتاهترين روز سال، يک دقيقه اضافه مي گردد. طول کوتاهترين روز سال در سرزمينهاي ايران و کشورهاي هم مدار با ايران، 9 ساعت و 44 دقيقه است. تولد ميترا يعني بالا آمدن خورشيد و تغير مدار آن، از روز پنجم دي ماه يا بيست و پنجم دسامبر مي باشد، ودرآن شکي نيست که تولد حضرت عيسي مسيح را، اگر در چنان روزي نبوده است، به آن نسبت داده اند. بنابراين، يلداي حقيقي و طبيعي بايد روز پنجم سال دهمح، بيست و هشتم آذر، و 9 ساعت و 44 دقيقه است و اين 9 ساعت و 4 دقيه تا روز چهارم دي ماه ثابت مي ماند و در روز پنجم دي، يک دقيقه بر طول روز اضافه مي شود يعني تابش خورشيد يک دقيقه بيشتر به زمين مي رسد و طول روز، در اين روز، 9 ساعت و 45 دقيقه مي شود».

«يلداشو» در بابل گرد هم آئي خانوادگي نز هست که در اين شب، خويشاوندان نزديک در خانه برگ خانواده گرد مي آيند و دورکرسي مي نشينند و تا نيمه شب به خوردن شب پره، و گرفتن فال حافظ خود را سرگرم مي کند. بي گمان براي نسل جوان امروز «کرسي گذاشتن» و کنار و يا دور کرسي نشستن نياز به توصيف دارد. اسباب هاي گرمازاي امروز، فرهنگ «کرس نشستن» را تا حدودي به دست فراموشي سپرده و «شوفاژ سانترال» جاي کرسي، را گرفته است. اما ، پيرزنان گويند:

ما نمي خواهيم هرگز اين شوفاژ سانترال

اي خوشا آن کرسي و خانه ذغال (چلنگر)

«کرسي» چارپايه مانندي است که از چوب به عرض و طول يک متر و بيشتر،و حدو 70 سانتي متر پايه؛ معمولاً در وسط اتاق، زمين را به اندازه پايه کرسي مي کنند و در وسط آن چاله مي کنند (کرسي چال)، و کرسي را تا حد پايه آن، در زمين کنده شده مي گذارند و روي کرسي، لحاف بزرگ به نام لحاف کرسي پهن مي کنند، در اطراف آن «توشک» و متکا مي گذارند، و در داخل چاله، ذغال گداخته مي ريزند تا گرم شود. مير الهي همداني مي گويد:

تا مي تواني ز فرش چو کرسي جدا مباش

آتش به فرق ريز و مکن اختيار برف

مرسي با صرفه ترين وسيله گرم کردن بود.

احسان طبري مي نويسد: «در وسط اطاق، کرسي چال؛ و در وسط  آن، حفره اجاق مانندي بود که در آن به هگام زمستان براي رگم کردن کرسيخ، آتش آماده از  ذغال چوب مي ريختند و با خاکستر مي پوشانيدند. خاکه ذغال مانندتهران مرسوم نبود».

جشن يلدا ريشه ملي دارد و يکي از جشنهاي خاص ايراني است که هنوز هم پابرجا است و براي تحمل درازي شب تا ديروقتح، افراد خانواده دور هم جمع مي شوند و ضمن شب چره، خوردن آجيل و ميوه، مخصوصاً هندوانه، خربزه و انار، به فال حافظ گوش مي دهند و خودرا سرگرم مي کنند. حيم سوري در باب ميوه هاي شب يلدا مي گويد:

ميوه هاي شب يلداي تو بس خوشمزه بود

از همه خوشمزه تر، هندونه و خربوزه بود

يلدا، ميراث باستاني

دعاها:

خيربويني ـ پيربوي ـ رنگ طبيب و دواره نويني ـ روز بدنويني ـ دس به مس بزني طلا بوه ـ خدا انه تره هده که نتوني جمع هکني ـ اتي که مه دل ره خوش هکردي خدا ته دل ره خوش هکنه.

نفرين ها:

نون آهوبوه و نه دمال دو هيري ـ دنون داري نون نداري ـ نون داري دنون نداري درد بي درمون بميري ـ ذليل بمير ، مه پلي پرپر بزني بميري . تره عاق کمه.

آوازهاي محلي:

آوازهاي محلي اين سرزمين هميشه سرسبز، بازتاب اندوه شادي، خشم و خروش، سوگ و سور، عشق و اميد، و نااميدي مردمي است که قرنها چشم بر روشنايي جهان مي گشايند، مي بالند، زندگي مي کنند و آنگاه، در ژرفاي تاريک تاريخ، رخ در نقاب خاک پنهان مي کنند. آهنگهاي دل نشين که چوپان جوان ساده دل، و صافي ضمير اين سرزمين که  دل او را ربوده است  و در اعماق جنگل و فراز کوه، پي گله را مي گيرد، به زبان خود شعري مي گويد و با «ني هفت بند» سوز دلش را بيان مي کند، بهترين شعر و موسيقي است. مردم يان سرزمين از ديرباز، آهنگهايي را، که در درون کشتزارها، زمزمه مي کرده اند، سينه به سينه نقل نموده اند و تا به امروز در نگهداري آن کوشيده اند.

افسوسکه «نگارنده» نت اين آوازها را در دست ندارد تا در اين جا نقل نمايد و همشهريهاي او بتواند آن آوازهاي دلنشين را بنوازند و بخو

اما معروفترين آواز محلي، آهنگ ترانه هاي امير پازواري است. درباره ترانه اميري، در يادنامه ابوالحسن صبا چنين آمده است: «اميري قطعه اي است در مايه دشتي و از ترانه هاي بسيار زيبا و بليغ محلي که استاد صبا آن راجمع آوري کرد ومهدي خالدي يکي از بهترين شاگردان صبا و به وجه دلپذيري آنرا به ارکستر نهاد و ...آن اجراء کرده است. موضوع ترانه داستان دل آزرده اي است که سر در بيابان نهاده و راز دل مي سرايد و درپايان مي گويد: ياران اين کهنه سرا وفا ندارد».

همانطور که در يادنامه صبا آمده است، بانو عصمت دلکش، همشهري هنرآفرين کمنظير، بادلنوازترين صوتي، آهنگ اميري را با آواز «دلکش» خويش اجرا نموده است که نيک بختانه بر روي نوار ضبط گرديد. و تا ابد جاويدان خواهد ماند:

براي اطلاع بيشتر از درباره اشعار ترانه ها و آهنگ آوازهاي محلي، مي توان به منابع زير مراجعه نمود: «ترانه هاي مازندراني»، «دوبيتي هاي بابل و آملي»، «ترانه هاي کناره هاي بحر خزر» ]درياي مازندران[ ، «دوبيتي هاي مازندراني» ، «ترانه هاي مازندراني» و «چند ترانه مازندراني».

داستانهاي محلي:

داستنهاي محلي از جمله «کيتک گري گري، ، «پلنگ و دله» ، «افسانه هاي سه عروس بابل» و روايات مازندراني، به تفصيل در کتابها و مقاله ها منتشر شده است. علاوه بر آن، قصه هايي که به صورت لالايي، براي کودکان گفته مي شود، بسيار شيرين و شنيدني است، اما افسوس که نقل حتي نمونه اي از آنها با حجم کتاب حاضر نامتناسب خواهد بود: اين سخن بگذار تا وقت ديگر.

مثلهاي محلي:

مثلهاي هر محل، چکيده افکار و عقايد مردم آن محل، و بيان کننده خلقيات آنان است که «درمقام استدلال، به ياري متکلم مي شتابد و مقصود و منور گوينده را، در يک جمله کوتاه بيان مي کندخ، و شنونده به وسيله آن، به مقصود گوينده نزديکتر مي شود، معاني و مفاهيم مجازي و استعارات که در مثلها به کار رفته، در واقع به منزله صحنه نمايش مي ماند که پندارها و خرافات عقايد در آن به روي صحنه مي آيد. اين مثل ها را قرني به قرنيخ، ونسلي به نسلي تحويل داده است، و مانند سکه هاي طلا هستند که هيچ وقت از رواج نخواهند افتاد».

مسلماً ترديدي نيست که مطلوبتر مي بود مثلهاي محلي، با حرکات وسکون و معني آنها، هم راه با «آوانگاري» و تعريف و ذکر مشابهات، اضافه مي گردد. اما، «نويسنده» مي گويد «ندام کجا ديده ام در کتاب» که اين داستان به شوخي نوشته شده بود: «استادکاري، شاگردش مرد، موقع تدفين، تلقين خوان بر بالاي قبرش نشست و او را مرتباً تکان مي داد و گفت: اسمع، افهم...»، استاد کار به تلين خوان گفت بي هوده زحمت مکش، اينبنده خدا را من از 32 سال پيش که ده خود آمد و نزد من به کار پرداخت، تاکنون که مرد، خواستم دو کلمه فارسي که يکيش آفتابه بود، بياموزم، نشد که نشد، و آفتافاشي،مي گفت: حالا تو مي خواهي در اين چند دقيقه، آن هم پس از مرگ، اين همه حرف، آن هم به عربي، به او بياموزي؟ بيهوده زحمت مکش که اگر فهميدني بود، در آن چند سال فهميده بود».

بر اين تمثيل، آيا روا است که «نويسنده» در اين سن 85 سالگي که واپسين دانههاي تسبيح عمر خود را مي گذراند و بيتر ملتزم بستر بيماري است، و از او جز اين دو کلمه نوشتن، بر نمي آيد، که هم به صد پريشاني بيايد زحمت برگردان مثلها به زبان فارسي و تعريف و تفسير را هم عهده دار شود تا مبادا خواننده غيرمحلي، در فهم مثلها دچار زحمت شود؟

اکنون باز آييم به مثلهاي محلي که «نويسندگان» ود از افواه عامه شنيده اند (بدون رعايت نظم الفبايي):

وگ کبزره دو شهيته ـ کبزه پشته چونوه، تيمه جار ره چه ميون کنه ـ هکته مال، مه پر مالـ ـ ريشه آشکينه ـ پرشونه انک، پسر شونه شنک ـ ....

هـر چند ترا به جد بود کار

گــــاهي محتاج هزل باشي

گاهي به مزاح «وقت» بگذار

هر چند که اهل فضل باشي

 
معماهاي محلي:

2-  زرد زرينمه: مجلس نشينمه (سماور)

4- پائين سنگ بالا سنگ، ميون بزکله ونگ (دهان)

5- دار دچله، قرص پلنگ چمره (تفنگ)

7- لابلا طلا کاري، دونه هاي مرواري (انار)

9- کچکه لوه و درنگ پلا (تخم مرغ)

14- يک وجه قد دو وجه ريش (بلال)

بازيهاي محلي:

در اينجا فقط اسامي بازيها را مي نويسم و شرح آنها را به فرصت ديگر موکول مي کنيم: پلم پرش ـ تيله بازي ـ تب به چو ـ تب مره ـ آغوز بازي (رو کل ـ خوار هکرد تو و ته آغوز) ـ چرخک بازي ـ چش بيته کاـ لم چخاتنگه تنگه ، هاها به اين شرح:

همچنين: انک ره اونک ره، که شبيه اتل متل توتوله است.