پژوهشی در تاریخ بابل- سخنوران
امير پازواري
امير پازواري مشهورترين شاعر محلي سرا در تاريخ ادبيات مازندران است. و در عين حال اسرارآميزترين شرح حال را داراست که به زعم تکاپوي پژوهشگران و نوشته هاي گوناگون آنان، تاريخ و چگونگي زيستن او هنوز هم در هاله اي از ابهام قرار دارد.
در هيچ يک از منابع و اسناد موجود از گذشته هاي دور تا دورة قاجار، چه در ادبيات و چه در تاريخ ايران به طور اعم و مازندران به طور اخص، نام امير پازواري ديده نمي شود. لذا براي کشف اسرار احوال او دو راه در پژوهش متصور است: يکي تکيه بر گفته ها و افواه و ديگري رجوع به منابع مکتوب بعد از دورة قاجار به ويژه کتاب کنزالاسرار مازندراني؛ که البته اين دو راه نيز خالي از انحراف و نقص و اشکال نيست.
کتاب کنزالاسرار نخستين اثر دربارة ادبيات مازندران مي باشد که به چاپ رسيده است. البته قبل از انتشار اين کتاب در پطرزبوغ توسط برنهارد درن روسي و ميرزا شفيع بارفروشي، در 1860 م (1277 ق)، يک ايران شناس ديگر اهل لهستان به نام الکساندر شودزکو (خودزکو) در 1842 م. اشعاري را با انتساب به شيخ العجم امير پازواري در کتاب خود به چاپ رسانده است.
هم چنين رضاقلي هدايت نيز دز تذکره رياض العارفين خود که در 1260 ق. نوشته شده از او با عنوان شيخ العجم ياد کرده و چند بيتي را نيز يادآور مي شود.
با مقداري مطالعه در کتاب کنزالاسرار و ديدگاه اکثر محققان در مي بايم که اين کتاب، به طور مطلق سروده هاي امير پازواري نمي باشد، بلکه جنگ واره اي است شامل ترانه ها و اشعار سرايندگان گمنامي که هر يک بسته به موقعيت زماني و اجتماعي و سطح دارايي علمي خويش سروده ايي به يادگار نهاده اند.
کمتر امير پژوهي، نام امير پازواري را از جمع شعرا محو کرده است. در واقع هر يک از محققان با ظن خود و با استناد به برخي اشعار کتاب مذکور، شرحي بر احوال او نوشته اند که بحث و بررسي آنها در حد و گنجايش اين مجال نيست.
اما آن چه که در کنزالاسرار در شرح امير نوشته شده، افسانه اي است بي سند و مأخذ و بدون آن که از زمان زندگي اش اطلاعي به ما بدهد که آن هم قصه اي است افواهي از زبان روستاييان و گالشها و چوپانان مناطق مازندراني که پژوهشگر روسي با اتکا به گفته هاي آنان مطالبش را تهيه کرده است. دلداگي امير به گوهر و ملاقاتش با اميرالمؤمنين (ع) از قديم ترين افسانه ها است که از ديرباز در سينه هاي هر مازندراني جا گرفته است. همچنين مقالات بسياري در اين خصوص نوشته شده و مي شود. بنابراين پرداختن به چنين موضوعي که اظهر من الشمس است، چيزي جز اطاله کلام را در پي نخواهد داشت.
اما درباره زمان زندگي امير اختلاف نظر زياد است که به طور مثال به برخي از آنها اشاره مي شود: خان بابا مشار در کتاب خود امير را از همراهان تيمور لنگ گورکاني مي داند که در اوان سلطنتش در 850 ق مي زيست ومدتي مورد غضب شاهانه قرار گرفته، به هندوستان تبعيد مي شود و پس از چندي احضار و مورد نوازش واقع شده، قرية اميرکلا، از توابع بابل، به وي تفويض مي گردد.
اما برخي ديگر از پژوهشگران با تکيه بر شعر:
|
شاهنشاه کبير اشرف رجا بساته |
ستون به ستون قرص طلا بساته |
|
سنــگِ مــَرمَــررِ درِ کِنّا بساته |
نــامردِ فــلک کارون سِرا بساته |
دوره زندگي امير را ميان فاصله زماني دوران صفويه و قاجاريه (يعني در دوره افشاريه و زنديه) مي دانند به اعتقاد اين گروه: «از آنجاکه کاخ شاه عباس در بهشهر به زمان نادرشاه ويران شد پس اين شاعر در زمان صفويه نمي زيست. و ا زآنجا که محمدحسين قاجار قويلو اظهار مي دارد که در 1201 ق آبادي امير و گوهر را که دو عاشق در آنجا مدفون بوده اند، ديده است.» بنابراين امير در دوره قاجاريه نيز زندگي نمي کرده است.
در تاريخ ادبيات مازندران، با توجه به منابع و مأخذ موجود، علاوه بر امير پازواري از اميرهاي طبري سراي ديگري نيز ياد شده است؛ همچون امير شيرعلي کجوري (قرن هفتم) اميرعلي طبرستاني (قرن هشتم) ميرعبدالعظيم مرعشي (قرن نهم) اميرتيمور قاجار (قرن سيزدهم) و امير کجوري (که مؤلف قصص العلما ـ مرحوم ميرزا محمدبن سليمان تنکابني در شرح حال خود، رساله اي را که در شرح اشعار محلي عارف کجوري مسمي به «امير» است، از تأليفات خود مي داند که نگارنده در تحقيقات خود به نام آن برخورد کرده است).
با اين حال، اشعاري که با تخلص امير در برخي سروده هاي طبري آمده، متعلق به کدام امير مي باشد؟
کتاب کنزالاسرار همچون منشوري است که چون در برابر نور قرار بگيرد، هزارگونه رنگ از آن منعکس مي شود. در اين کتاب شاعري داريم چند گونه، هم از لحاظ مکان وزمان، هم از لحاظ ديدگه و طرز فکر و هم از لحاظ شيوه سرودن اشعار و مهارت سرودن، چنان چه در پيش سخن کتاب امير پازواري از ديدگاه پژوهشگران و منتقدان آمده است:
«اگر بپذيريم که در آشفته بازار فرضيات نه چندان صائب، جيفه مان از اسناد معتبر مکتوب نيز خالي است، اتکا به حافظه و دانش توده اي و همين نقالان و شعر خوانان به عنوان اصلي ترين سر چشمه منابع فرهنگ و شفاهي شايد، آسانترين راه جهت رسيدن به نتيجه اي راضي کننده باشد.»
بهتر است از اين افراط و تفريط ها گذشته و دل به همان امير پازواري و گوهر گل ديمش که اشعار و معماهايشان سينه به سينه به نسلهاي بعد منتقل شده، بسته شود.
امير را بايد همان شاعر ساده دل و عوام دانست که با طرز فکر توده اي و انديشه بي آلايش خود، ساده و بي تکلف، بي هيچ فلسفه بافي و بازي کردن با صنايع ادبي يا نشان دادن و تفاخر بر تبحر علمي خويش، با زبان و دل روستايي خويش، عمري را به عاشقي گوهر نهاد و چون ديگر روستاييان شامل با تعهد مذهبي و ساده زيستي اجتماعي خويش زندگي کرد.
به همين خاطر عواملي چون عاشقي، تعهد ديني، نوع دوستي و ساده زيستي باعث شد که اشعار از دل برخسته امير بر دل روستاييان و اهالي شمال نشسته و ضبط گردد و همواره زينت بخش مجالس بزم و عزاي اين ديار قرار گيرد.
شايد بتوان ادعا کرد که انحراف در اميرشناسي نيز از کتاب کنزالاسرار آغاز مي شود. اگر چه نشر اين کتاب از لحاظ محفوظ ماندن ادبيات فلکوريک مازندران، قابل ارزش است. ولي اگر در گردآوري اشعار دقت بيشتري انجام مي شد و چنين اختلاطي پيش نمي آمد، امروز اين گونه بر سر امير پازواري مشکل نداشتيم.
در هر حال «اميري خونِش» (امير خواني) به عنوان سبکي خاص، چه از لحاظ شعر و چه از لحاظ موسيقي، در مجامع ادبي و هنري مازندران مطرح هست که به جرأت مي توان آن را مهمترين سبک هنر و ادبيات مازندران دانست، از ديرباز هنروران بسياري در اين سبک طبع آزمايي کرده و مي کنند.
در پايان به نکته ديگري درباره امير پازواري اشاره مي شود: به اعتقاد رضاقلي خان هدايت آرامگاه امير پازواري در دارالمرز (مازندران) واقع است و همگان آن را مي شناسند. در صورتي که مزار امير ناپيدا است. از سوي ديگر گل باباپور از هدايت پا فراتر نهاده، قبرش را در کنار «کريم و رحيم» پازوار مي داند و مي گويد: کريم و رحيم هر دو بي سواد بوده و برادر امير مي باشند.
اين سوال وجود دارد که چگونه اميري چنين نامدار، قبرش در کنار کريم ورحيم، معلوم نيست، ولي قبرهاي برادران بي سواد و گمنامش معروف و معلوم است.
امير پازواري در آبادي خويش در گذشت ولي کجا وکي مشخص نيست. زماني از پيرمرد گالشي از اهالي بندپي شنيدم که قبر امير و گوهر در ييلاق لزور بين بندپي بابل و فيروزکوه واقع است و در کنار قبرش دو درخت روييده که تنه و شاخه هاي آن يکديگر را در آغوش دارند. اين گونه گفتار عاميانه و مردمي به طور شفاهي در آسمان زمانه پژواک مي شود، ليکن سند معتبري در اين باره موجود نيست.
حال به چند نمونه از اشعار اميري، که در بين نواهاي مازندران معروف است، نظر مي افکنيم:
|
اميــر گِنِــه کــه روز روزِهــا بَهُــووِ |
قــاضي محمــد، حاکم خدا بهـووِ |
|
سنــگ و تــرازي اونجه پيــدا بهـووِ |
گنــاه و ثـــواب اونجه سيوا بهـووِ |
نمونه اي از سوال و جواب
|
امير گِنِه که گُل دارمِه گلاب رِکورمـهِ |
دينِ محمد دارمه حساب رِ کورمـه |
|
قــرآن مجيــد دارمه کتاب رِ کورمـه |
دِکَلّهِ قندي دارمه دوشاب رِ کورمه |
جواب
|
گــوهر گنه که گل دارني گلاب وِ نه |
ديـــنِ محمــد دارني حساب و نه |
|
قــرآن مجيــد دارني کتـاب و نِـــهِ |
دو کلّــه قنــد دارني دوشابي و نه |
***
|
اميــر گنِــهِ گُهِـر ديمِ منِ پري وَش |
اَرمــون دارمِه لورِدَچينم شه خش |
|
تــه خنجر به دستي و خجيرِ مِه وَش |
مــن جان رِ نثار کمّه برومِنِ کَـش |
***
|
اميــر گنــه که گشتِ لِتيکو خِجيـره |
گشتِ لتيکــو پــرندهِ کوه خجيره |
|
شــاه مــوزي بــِن وارَنگِ بوخجيـره |
پنج روز ييلاق هرَر کجه بو خجيره |
***
|
گُهِــر گُــلِ ديمــهِ گُــلِ ديمهِ گهِر |
گهــرِ مکّــه مِشــک مَــدينـه دِر |
|
تِنِــه گلبــاغ کــه گُــل بِياردِه نووِر |
گهــر نَـــوُو دنيــــا بَـــوُءِ آخِــر |
رفعت بارفروشي
رفعت بارفروشي، از شاعران توانا در عرصه غزلسرايي، در بارفروش زاده شد و در همان جا به تحصيل پرداخت. وي از بازرگانان فرهيخته عصر ناصري و معاصر با اختر مي باشد. از او ديوان شعري حاوي غزليات و قصايد در حدود سه هزار بيت و به خط خود شاعر باقي مانده بود که متأسفانه با همه پيگيري هاي نگارنده، جز اين دو بيت به دست نيامد:
|
هر که را دل به اختيار خود است |
آرزوهــايش در کنـار خود است |
|
بس کــه از ديـده اشک مي بارم |
شرمم از چشم اشکبار خود است |
وفايي بارفروشي
نگارنده در سخن خطي بيان المحمود، نوشته ميرزا محمودقاجار، موجود در کتابخانه آستان قدس رضوي با اين عنوان برخورد کرده است که يک بيت به همراه شاعر (بي هيچ توضيحي) در کتاب مذکور آمده است. فقط در صفحات نخست کتاب آنجا که به معرفي کوتاهي از شاعران يادآوري شده در کتاب مي پردازد، شاعري با عنوان «وفا مازندراني» را بدين صورت يادآور مي شود: «نامش ميرزا محمدحسين، از ولايت مازندران» بيش از اين درباره اين شاعر به دست نيامده است. بيت نقل شده از کتاب بيان المحمود:
|
مــردم چشم مرا از هجر خويش |
دست و پا بستي در آب انداختي |
معروف بارفروشي
معروف بارفروشي شاعر مرثيه سراي عهد ناصري است و به نقل از محمدکاظم گل باباپور، ساکن مجاور آستانه امامزاده قاسم بارفروش بود و بر اثر بلاي وبا، که در آن حدود آمده بود، او و خانواده اش با هم فوت کردند. از آنجايي که در سال 1269 ق وباي سهمگيني در بارفروش پديد آمد که از شدت آن سي هزار تن هلاک شدند، به نظر مي رسد اين شاعر گمنام در آن سال فوت کرده باشند.
اين بيت مقطع از او است:
|
خون ببار از ديدگان معروف بر لب تشنگان |
خاصه بر شمع چراغ عالم پيغمبران |
شيخ کبير
شيخ محمدحسن بين ملا صفر علي بارفروشي معروف به شيخ کبير که از بزرگترين مراجع عصر خويش در مازندران بود در 1240 ق. زاده شد. او اگر چه در اجتماع و تذکره هاي علما بيشتر به عنوان عالم نامدار و فقيه شناخته شده است، ولي از عالم شاعري نيز حظي برده است.
درباره محل تولد او اختلاف آراء وجود دارد. اسماعيل مهجوري در کتاب دانشمندان و رجال مازندران او را از اهالي بابل کنار معرفي مي کند و برخي معمرين مطلع نيز بر اين عقيده اند که پدر وي اهل بابل بوده و منزلش را نيز هنوز مي توان ديد و زادگاه شيخ کبير نيز در بابل بوده است.
«ولي مشهور و معروف بين تراجم نگاران اين است که پدر بزرگوارش از فلاسفه بزرگ و مشهور قزوين معروف به ملاصفر علي لاهيجي قزويني مي باشد و شيخ محمدحسن نيز در حدود سال 1240 در قزوين ديده به جهان گشود ... تحصيلات مقدماتي چون ادبيات و منطق و غيره را در حضور اساتيد بزگوار قزوين فرا گرفت. آن گاه براي کسب فقه و اصول در محضر فقهاي عالي قدر شيخ محمد صالح برغاني حائري و برادر گرانقدرش حاضر شد و سطوح عالي فقه و اصول را فرا گرفت و همچنين فلسفه و عرفان الهي را در محضر پدر والامقامش آموخت.
پس از کسب استفاده از بزرگان قزوين و جهت نيل به مقامات عالي علمي راه عتبات عاليات را در پيش گرفت و وارد شهر مقدس کربلا شد. معظم له در مدت اقامت در عراق در حوزه هاي علمي کربلا و نجف اشرف در محفل علمي شخصيت هاي ارزشمند و بزرگ شيعه ]بهره برد[» و به درجات عالي فقهي و اصولي رسيد. وي پس از پايان تحصيلات به بابل بازگشته و به رتق و فتق امور اجتماعي شرعي جامعه آن روز مي پرداخت.
در جريان مشروطه شيخ کبير از شخصيت هاي موثر مخالف در مازندران بوده که خواننده مي تواند جهت اطلاعات بيشتر به کتاب تاريخ مازندران مرحوم اسماعيل مهجوري جلد دوم مراجعه نمايد.
او در اواخر عمر نابينا شد. و از صدور احکام شرعي بازماند. لکن تدريس را کنار ننهاد. چنان که غلامحسين خان افضل الملک از منشيان دربار قاجار وقتي بر حسب مأموريتي به مازندران آمده بود در سفرنامه رکن الاسفار خود از ديدارش با شيخ (در سالهاي پاياني زندگاني اش) ياد کرده چنين مي نويسد: «در اين شهر علما بسيارند. بزرگترين ايشان که مازندران و ايران نفوذ و رسوخ تام دارد آقاشيخ محمدحسن معروف به شيخ کبير است که پدرشان ملاصفر علي بوده و در عداد علما بارفروش محسوب مي شدند: نود سال دارد و چشمشان نابينا شده، صبح ها از اندرون بيرون آمده طلاب دور ايشان جمع شده، فقه خارج درس مي دهند. چون چشمشان نابينا شده احکام شرعيه از ايشان صادر نمي شود. درستکار و حق گذار هستند.»
سرانجام شيخ کبير در ماه شوال سال 1345 ق در گذشت. «پيکر مطهرش با حضور دستجات مختلف عزاداراي و سينه زني و با حضور علماي اعلام و حتي اقليت هاي مذهبي منطقه با شکوه خاصي تشيع و در مسجد محدثين بابل در کنار مقبره عالم برجسته مولي محمدنصير معروف به ملانصيرا مدفون گرديد.»
شيخ کبير تأليفات فراواني دارد که مهمترين آنها: نتيجه المقال در علم رجال، حديقه العارفين، حديقه الشيعه، سراج الامه و حاشيه بر فوائد الاصول شيخ انصاري در دو جلد و رساله عليمه صراط النجاه مي باشد که به چاپ رسيده است.
چنان که گفته شد وي در فن شعر نيز مهارت داشت و کتابي نيز به صورت شعر از خود به يادگار گذاشته با نام «تتميم الدره» درباره نماز جمعه.
شيخ عباس قمي در فوائد الرضويه کتابش را ستوده و مي نويسد: «... در نهايت جودت و نيکويي نوشته شد.» از سروده هايش جز اين اطلاعي در دسترس نبود.
علامه حائري
آيت الله حاج شيخ جلال الدين علامه حائري فرزند شيخ شهيد علي علامه حائري قاسمي در 1255 ش. در کربلا ديده به جهان گشود. وي پس از طي تحصيلات مقدماتي سطوح عاليه را نزد پدر، عمو و جد بزرگوارش و ساير فقهاي عراق فرا گرفت. آنگاه به راهنمايي جد و عمويش شيخ محمدحسن برهاني راهي نجف گرديد، اين در حالي بود که پدرش مدتها قبل راهي بابل شد و در اين شهر ساکن گشت. وي پس از ورود به نجف اشرف از حوزه درس فقها بهره هاي فراواني برد و به کمالات علمي و معارف عالي نائل گشت. پس از چند سال اقامت در نجف به سامراء رفت و تحت سرپرستي ميرزا محمدتقي شيرازي به تکميل تحصيلات خود همت گماشت. پس از مدتي عازم کربلا شد و در محضر علماي عظام استفاده وافر برده، و به درجه اجتهاد نائل گشت. وي در سال 1333 در پي رحلت آيت الله شيخ ولي الله مدرس بابلي و به درخواست مردم بابل به اين شهر آمد وامامت مسجد جامع را به عهده گرفت.
او در خدمات عمراني منطقه قدمهاي مؤثري برداشت و سرانجام در چهارم آذر ماه 1357 ش. دارفاني را وداع گفت و در آستانه امامزاده قاسم بابل به خاک سپرده شد. چنان که خود سروده بود:
|
اي جلال الدين اسيري تا به چند |
مرغ جان را کن رها از بند بند |
|
تـا نپري زين زمان و زين مکـان |
کــي رهي از دست ابناء زمان |
زندگاني شيخ جلال علامه داراي ابعادي گوناگون بوده که براي هر يک جاي بحث و بسط وجود دارد. او با همه اشتغالاتي که با موضوعات مختلف داشت از مطالعه، تحقيق و تدريس نيز هيچ گاه غافل نمي شد و آثاري به شرح زير از خود بر جاي گذاشت:
1.تفسيرالکفايه 2. کتاب طهارت 3. مباني تشيع 4. تقريرات درس وصيت 5. اجتماع الامر و النهي. با وجود اين، از طبعي لطيف و ذوقي سليم نيز برخوردار بود و با توجه به روحيه عارفانه اي که داشت، غزلهاي دلنشيني از خود به يادگار گذاشت. وي همچنين درباره موضوعات مذهبي، اجتماعي نيز اشعاري فراوان سرود، که در مجموعه اي بنام ديوان الشتات برگزيده اي از آن به چاپ رسيده است.
از او است:
|
دوش رفتــم بــه در دوست غبــــارآلوده |
دامـــن خـــرقه و لبــاده بـه خار آلوده |
|
آمـــد افســون کنــان نام نويس حرمش |
گفت اي بـــارکـــش عـار و فخار آلوده |
|
شستشويي کن و آنگه به در دوست شتاب |
تــا مـــلامت نبـــري روز شــرار آلوده |
|
اي کـــه مثقـال کشندت به ترازوي عمل |
از چـــه گردي سر و تن را به دثار آلوده |
|
پــاک وصـامي شود از خانه تن بيرون شو |
تـــا مـــلک گردي و فارغ ز شعار آلوده |
|
ســاق عــرش تــرا خانه و اين دير خراب |
چـــه مسيحا بکن اين جامه عار آلــوده |
|
خــلعت از تــن بگرفته به تجلي مي ديد |
عرشيان را که چه سان لب به نگار آلوده |
نظامي بابلي
محمود خليلي متخلص به نظامي از شعراي تواناي بابل در 1273 ش. در بابل زاده شد و پس از پايان تحصيلات مقدماتي به تجارت روي آورد. وي در سرودن غزل مهارت داشت.
از او است:
|
«زلــف است بــه رخسـار تو يا ماه گرفته |
يــا اهـــرمنـــي بر مَنَکـــي راه گرفته» |
|
يــا لــعبت چينــي کــه غلام حبشي را |
پـــاس نظـــر خلـــق به همراه گرفتـه |
|
مـــا در طلــب روي تو مرديم به حسـرت |
او کـــام دل خــــود گه بي گاه گرفتـه |
|
آوارگـــي مـــلت مظلــــوم نــــدانـــد |
آن کـــس کــه سراپرده و خرگاه گرفته |
|
شايستــه تعظيم و ثنا نيست هر آن کــو |
آزادي و قـــدرت ز وطــن خواه گرفتـه |
محمدعلي توسلي
حاج شيخ محمدعلي توسلي مازندراني فرزند ملاابراهيم در 1300 ش . در روستاي کله بست زاده شد. تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش نزد حاج شيخ قنبرعلي توسلي گذراند. آنگاه به بابل رفت و درحوزه علميه آنجا، قسمتي از سطح را به پايان رساند. سپس به قم سفر کرد و دروس حوزوي را تا سطح عالي در محضر اساتيد قم فرا گرفت. در سال 1336 جهت استفاده از محضر علماي مقيم عتبات، به عراق سفر کرد. در حوزه نجف اشرف به تدريس شرح لمعه پرداخت و در 1377 ق از آيت الله حاج سيدعبداله شيرازي اجازه اجتهاد گرفت.
پس از دو سال براي ديدار خانواده خويش به ايران مراجعت کرد، ولي به دليل کودتاي نظامي افسران عراقي و ممنوعيت ورود ايرانيان به عراق، نتوانست به آنجا برگردد. پس از اين جريان، وي سفرهايي به بلاد اسلامي از جمله افغانستان، پاکستان، سوريه، لبنان و عربستان کرد و قبل از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، با کمک امام موسي صدر، مقيم لبنان گرديد. پيش از دستگيري و اسارت، امامت مسجدي را را در محله ابوجميل (جنوب غربي بيروت) به عهده داشت. پس از مدتي توسط فالانژها در 1362 بازداشت شد و در دارالحراب حزب کتائب، زنداني و مورد آزار و شکنجه قرار گرفت. علي رغم پيگري هاي مسئولان لبناني و ايراني، هنوز خبر موثقي که دال بر فوت يا حيات او باشد، به دست نيامده است. وي طبعي روان داشت و هر از گاهي شعر مي سرود که مقداري از اشعراش در لابه لاي دست نوشته به دست آمده است برخي از اشعارش در کتابچه يادوارة وي به چاپ رسيده است: از او است:
در ميلاد سيدالشهدا امام حسين (ع)
|
وَه چه مولودي که اندر سوم شعبان رسيد |
شد چنين مولود مسعودي در اين عالم پديد |
|
طالـــع انـــوار قدسي جمله اندر مولدش |
انتظــار مـاه قدسش خود نقاب از رخ کشيد |
|
زاده زهـــاري کبراي سبط پاک مصطفـي |
نور پـــاک حيـــدرکـــرار مصبـــاح اميـد |
|
آن که از بهر وجودش خالق ارض و سماء |
عـــالـم کون و مکان افلاک و گردون آفريد |
|
شمــع بـــزم لامکـــان نور چراغ معرفت |
مــاه بـــرج آسمــان زينت ده عرش مجيد |
|
فاطمــه مشکواه گرديده تو مصباح الهدي |
اي کـه مثل نور حق ارض و سماء از او پديد |
|
هـر که را خواهد خدا راه هدايت طي کند |
در دلش حــب حسينــي جاي بنمايد مزيد |
|
گـر توسلي به عشق و حب او چون بلبلان |
نغمــه اي سر مـــي دهد از بهر سالار شهيد |
|
تــار و پـــود او نـداي يا الثارات الحسين |
مــي دهد، دارد اميــد از ربّ غفّـار و حميـد |